بن‌بستِ «راه سوم» و فتیشیسمِ گفتمان: نقد مارکسیستی بر روایت هدی کاتبی

نقد مارکسیستی بر روایت هدی کاتبی در ژاکوبین، «راه سوم» او را نه یک استراتژی سیاسی رهایی‌بخش، بلکه نشانه‌ای از بن‌بست روشنفکری دیاسپورا می‌داند؛ بن‌بستی که در آن نقد امپریالیسم، بدون اتکا به سازمان‌یابی طبقاتی و تحلیل مادی از دولت، سرمایه و سوژه انقلابی، به سطح اخلاق، گفتمان و سیاست بازنمایی فروکاسته می‌شود. این متن استدلال می‌کند که عبور واقعی از دوگانه جمهوری اسلامی و سلطنت‌طلبی، نه از مسیر نقد روایت‌ها، بلکه تنها از راه شکل‌گیری قدرت مستقل طبقاتی ممکن است.

مقاله هدی کاتبی در ژاکوبین، بیش از آنکه یک استراتژی سیاسی ارائه دهد، بازنمایی استیصالِ لایه‌ای از روشنفکران دیاسپورا است که در میانه‌ی پروپاگاندای امپریالیستی و سرکوب داخلی، به دنبال فضای تنفسی می‌گردند. کاتبی به درستی بر تضادهای هولناک ناشی از مداخله نظامی و ماشین تخریبِ راست‌گرایان پهلویست انگشت می‌گذارد، اما تحلیل او در نهایت در سطح «سیاست بازنمایی» و «نقد گفتمان» متوقف می‌شود. از منظر مارکسیستی، بزرگترین لغزش کاتبی اینجاست که او «دینامیک قدرت» را به «دینامیک روایت» تقلیل می‌دهد؛ او تصور می‌کند که بحران کنونی ایران محصولِ یک «سوءتفاهم اطلاعاتی» یا غلبه‌ی «بات‌های توئیتری» است، در حالی که این «جنگ روایت‌ها» تنها روبنای لرزانی از یک برخورد عمیق‌تر مادی میان فراکسیون‌های مختلف سرمایه است. این نگاهِ تقلیل‌گرا به سوژه، باعث می‌شود که نویسنده به جای تحلیل جایگاه طبقاتی معترضان، به مفاهیم انتزاعی همچون «اندوه» و «تروما» پناه ببرد.

این ابهام در شناسایی سوژه انقلابی، پارادوکس اصلی متن را رقم می‌زند؛ جایی که کاتبی از «عاملیت جمعی مردم» سخن می‌گوید اما این مردم را نه به عنوان «پرولتاریای متشکل»، بلکه به عنوان توده‌ای بی‌شکل و قربانیِ «اطلاعات غلط» می‌بیند. در تحلیل مارکسیستی، گذار از دوگانه‌ی «جمهوری اسلامی/پهلوی» تنها از طریق استقلال طبقاتی پرولتاریا ممکن است، اما در متن کاتبی، طبقه کارگر عملاً غایب است و جای خود را به «جنبش‌های اجتماعی» مبهمی داده که گویی تنها به دنبال یک دموکراسی سکولار بورژوایی هستند. کاتبی با مرکزیت بخشیدن به «هویت» و «روابط خانوادگی» (مانند رابطه‌اش با لیلا)، سیاست را از عرصه مبارزه طبقاتی به عرصه روان‌شناسی سیاسی و اخلاق فردی می‌کشاند. همین گسست از ماتریالیسم باعث می‌شود که او ماهیت دولت در ایران را نیز به درستی تبیین نکند.

کاتبی دولت ایران را با صفت‌هایی نظیر «تئوکراتیک» و «سرکوبگر» توصیف می‌کند، که توصیفاتی اساساً لیبرالی و حقوق‌بشری هستند. یک نقد رادیکال باید فراتر از پوسته مذهبی، ماهیت این دولت را به عنوان یک «دولت سرمایه‌داری نظامی-بوروکراتیک» افشا کند که وظیفه‌اش صیانت از انباشت سرمایه برای یک الیگارشی خاص است. سرکوب معترضان در خیابان، نه یک جنون مذهبی، بلکه ضرورتی برای بقای مناسبات تولیدی است که در آن کارگران تحت استثمار مطلق قرار دارند. نادیده گرفتن این ماهیت سرمایه‌دارانه باعث می‌شود کاتبی در تحلیل امپریالیسم نیز دچار خطا شود و آن را صرفاً به «بمب و دیس‌اینفورمیشن» تقلیل دهد.

امپریالیسم در نگاه کاتبی نه به عنوان مرحله عالی سرمایه‌داری و ضرورتِ صدور سرمایه، بلکه به عنوان یک «سیاست خارجی بد» یا «مداخله‌جویی ناعادلانه» دیده می‌شود. او به درستی از فاجعه‌ی بمباران زیرساخت‌ها می‌گوید، اما نمی‌تواند پیوند اندام‌وار میان سرمایه‌داری داخلی ایران و زنجیره جهانی انباشت را توضیح دهد. پروژه «پهلوی‌سیم» تنها یک دروغ رسانه‌ای نیست، بلکه نماینده‌ی سیاسیِ بخشی از بورژوازی کمپرادور است که می‌خواهد ایران را مجدداً به طور کامل در نظام تقسیم کار امپریالیستی ادغام کند. کاتبی به جای افشای این پیوند مادی، غرق در نقد «اینفلوئنسرهای فاکس‌نیوز» می‌شود و بدین ترتیب، میدان مبارزه را از کارخانه و خیابان به شبکه‌های اجتماعی منتقل می‌کند.

این فتیشیسمِ تکنولوژیک و تمرکز بیش از حد بر «بات‌ها و بات‌ریخت‌ها»، نشان‌دهنده یک خطای اپیستمولوژیک عمیق است: این باور که اگر «اطلاعات درست» جایگزین «دروغ» شود، آگاهی سیاسی بازسازی می‌شود. مارکسیسم به ما می‌آموزد که آگاهی اجتماعی محصول وجود اجتماعی است؛ سقوط بخشی از طبقه متوسط به آغوش راست افراطی، تنها نتیجه پروپاگاندای «ایران اینترنشنال» نیست، بلکه محصول استیصال مادی و فقدان یک جایگزین سوسیالیستی سازمان‌یافته در زمین واقعیت است. وقتی چپ قدرت مادی و تشکیلاتی نداشته باشد، طبقه متوسط در هنگام بحران به طور غریزی به سمت «مرد مقتدر» یا «ناجی خارجی» گرایش پیدا می‌کند. کاتبی با تقلیل این فرآیند به «دستکاری ذهنی»، از پاسخ به ضرورتِ سازماندهی طبقاتی شانه خالی می‌کند.

در نهایت، «راه سوم» کاتبی که بر «ضدامپریالیسم از درون شکمِ امپراتوری» تاکید دارد، اگرچه اخلاقی است، اما به لحاظ استراتژیک در چارچوب سیاست هویتی باقی می‌ماند. او از «ما» سخن می‌گوید، اما این «ما» نه یک اتحاد بین‌المللیِ پرولتری، بلکه جمعی از «ایرانیان hyphenated» (دو رگه‌ یا دور از وطن) است که از اندوه مشترک رنج می‌برند. برای عبور از بن‌بستِ میان «دیکتاتوری ولایی» و «سلطنت امپریالیستی»، باید از سیاستِ اندوه به سیاستِ قدرت طبقاتی هجرت کرد. بدون درک ضرورت واژگونی مناسبات تولید سرمایه‌داری در هر دو سو، هرگونه تلاشی برای «فرار از دوگانه»، تنها به بازتولید همان بن‌بستی منجر می‌شود که کاتبی در ابتدای مقاله از آن نالیده بود.

 

۲۱ آدار رسانه‌ای برای پرسشگری مسئولانه است. نه بازتاب‌دهنده روایت‌های رسمی است و نه خود را در چارچوب‌های ایدئولوژیک محدود می‌کند. آنچه برای ما اهمیت دارد، روشن کردن خود مسئله است.

تمام حقوق این سایت متعلق به ۲۱ آدار می‌باشد