پیراهنسیاهان موسولینی چگونه از دل بحران پس از جنگ جهانی اول برخاستند، خیابانهای ایتالیا را به میدان ترس تبدیل کردند و راه فاشیسم را به قدرت هموار ساختند؟ چگونه گروهی از مردان سیاهپوش توانستند پیش از تصرف کامل دولت، روح جامعه را تسخیر کنند؟ پیراهنسیاهان موسولینی از کجا آمدند، چرا برای بخشی از ایتالیاییها جذاب شدند و چگونه خشونت خیابانی را به ابزار ساختن دیکتاتوری تبدیل کردند؟
در تاریخ ایتالیا، نام پیراهنسیاهان یا Camicie Nere یادآور گروهی یونیفورمپوش، خشن و وفادار به بنیتو موسولینی است؛ گروهی که سیاست را از تالارهای بحث و نهادهای رسمی بیرون کشید و آن را در خیابان، با مشت، چماق، آتش و ترس ادامه داد. پیراهنسیاهان پیش از آنکه فاشیسم را به قانون تبدیل کنند، آن را به تجربه روزمره مردم بدل کردند.
شهروندان ایتالیایی ابتدا فاشیسم را در متن فرمانها و نطقهای رسمی لمس نکردند؛ آن را در حمله به دفاتر احزاب، شکستن اعتصابها، آتش زدن روزنامهها و سکوتی دیدند که بعد از هر حمله بر محلهها مینشست. منابع تاریخی، پیراهنسیاهان را دستههای مسلح فاشیستهای ایتالیا میدانند که با یونیفورم سیاه شناخته میشدند و در مسیر قدرتگیری موسولینی نقش داشتند.
داستان این گروه، داستان تولد یک دیکتاتوری از دل بحران است. ایتالیا پس از جنگ جهانی اول کشوری آرام و پیروز به معنای واقعی کلمه نبود. هرچند در جبهه فاتحان قرار داشت، اما بخش بزرگی از افکار عمومی احساس میکرد کشورشان تحقیر شده و سهمی که وعده داده شده بود به دست نیامده است. سربازان از جبهه برگشته بودند، اما بسیاری از آنان کار، جایگاه اجتماعی روشن و احساسی از معنا در برابر رنج سالهای جنگ پیدا نکردند. در شهرها و روستاها، اعتصابها، اعتراضهای کارگری و رشد جنبشهای سوسیالیستی، طبقات مالک و محافظهکار را نگران کرده بود. ترس از انقلاب، همان جایی بود که فاشیسم توانست خود را نیروی نظم و نجات جا بزند.
ایتالیا پس از جنگ: کشوری زخمی و آماده انفجار
جنگ جهانی اول مرزها را جابهجا کرد و ذهنها را هم به هم ریخت. مردانی که سالها در جبهه با فرمان، خشونت و مرگ زندگی کرده بودند، ناگهان به جامعهای برگشتند که برای آنان برنامهای نداشت. آنان از خود میپرسیدند این همه رنج برای چه بود. همین پرسش، اگر بیپاسخ بماند، میتواند به خشم تبدیل شود. موسولینی و فاشیستها این خشم را دیدند و برای آن لباس، شعار و دشمن ساختند.
پیراهنسیاهان از همین فضا بیرون آمدند. میان آنان سربازان سابق، جوانان سرخورده، ملیگرایان افراطی، ماجراجویان سیاسی و کسانی دیده میشدند که از گسترش چپ در ایتالیا وحشت داشتند. پیراهن سیاه برای آنان پوشش ساده روزمره نبود. نشانه ورود به جمعی بود که به فرد هویت تازه میداد. کسی که تا دیروز خود را شکستخورده، بیکار یا بیاهمیت میدید، حالا در صفی منظم راه میرفت و احساس میکرد بخشی از مأموریتی بزرگ است.
در چنین وضعیتی، فاشیسم توانست یک معامله روانی خطرناک پیشنهاد کند. به افراد گفت در برابر اطاعت، به شما معنا میدهم. در برابر خشونت، به شما احساس قدرت میدهم. در برابر نفرت از دشمن، به شما حس تعلق میدهم. این معامله برای جامعهای که از بحران و بیثباتی خسته شده بود، برای بخشی از مردم جذاب شد.
وقتی سیاست به زبان مشت و آتش حرف زد
پیراهنسیاهان اهل رقابت مدنی و گفتوگوی سیاسی نبودند. کار اصلی آنان ایجاد فشار، ترساندن مخالفان و شکستن سازمانهای رقیب بود. به دفاتر حزبهای سوسیالیست و کمونیست حمله میکردند، اتحادیههای کارگری را هدف قرار میدادند، روزنامههای منتقد را تخریب میکردند و فعالان محلی را در خیابان یا روستاها زیر فشار میگذاشتند. در بسیاری از مناطق، حضور آنان یعنی پایان امنیت برای هر کسی که با فاشیسم همراهی نمیکرد.
این خشونت بیهدف پیش نمیرفت. فاشیستها خوب میدانستند که برای گرفتن قدرت، داشتن رهبر و شعار کافی نخواهد بود. باید شبکههای مقاومت را از کار انداخت. روزنامهای که افشاگری میکند، اتحادیهای که اعتصاب سازمان میدهد، شورایی که مردم را بسیج میکند و حزبی که رأی جمع میکند، همه مانعاند. پیراهنسیاهان به همین مانعها حمله کردند.
هر حمله، پیامی فراتر از قربانی مستقیم داشت. وقتی دفتر یک روزنامه آتش میگرفت، پیام به همه نویسندگان و سردبیران میرسید. وقتی فعال کارگری کتک میخورد، پیام به همه کارگران میرسید. وقتی شهرداریهای چپگرا زیر فشار قرار میگرفتند، پیام به کل شهر میرسید. فاشیسم با خشونت، دستورالعمل سکوت مینوشت.
راهپیمایی به رم در اکتبر ۱۹۲۲ را باید در همین چارچوب دید. این واقعه حرکت چند هزار فاشیست به سوی پایتخت بود، اما پشت آن ماهها و سالها ارعاب، حمله، تهدید و عقبنشاندن مخالفان قرار داشت. بعدها تبلیغات فاشیستی از آن تصویری حماسی ساخت، اما پشت آن تصویر، کشوری قرار داشت که پیشتر بخش بزرگی از خیابانهایش را به خشونت سازمانیافته باخته بود.
چطور چماق خیابانی لباس قانون پوشید؟
پس از به قدرت رسیدن موسولینی، پیراهنسیاهان آرامآرام از گروههای خیابانی به بخشی از ساختار رژیم تبدیل شدند. در سال ۱۹۲۳، آنان در قالب «میلیشیای داوطلب امنیت ملی» سازماندهی شدند. این تغییر، معنایش این بود که خشونتی که تا دیروز در خیابان و با منطق شبهنظامی عمل میکرد، حالا جایگاهی رسمی پیدا میکرد.
این مرحله در فهم فاشیسم اهمیت زیادی دارد. دیکتاتوریها معمولاً با سرکوب رسمی و کامل آغاز نمیشوند. ابتدا گروههایی بیرون از ساختار رسمی قدرت، جامعه را میترسانند. بعد از مدتی، همان گروهها وارد نهادهای رسمی میشوند. خیابان و حکومت به هم وصل میشوند. چماق، نام سازمانی پیدا میکند. ارعاب، عنوان امنیت میگیرد. حمله به مخالف، دفاع از ملت خوانده میشود.
نخبگان محافظهکار ایتالیا در این میان نقشی تعیینکننده داشتند. بسیاری از آنان فاشیستها را خطر اصلی نمیدیدند. از نگاهشان، تهدید بزرگتر، سوسیالیستها و جنبش کارگری بود. به همین دلیل، خشونت پیراهنسیاهان را تحمل کردند یا دستکم جدی نگرفتند. تصورشان این بود که موسولینی و نیروهایش پس از رسیدن به هدف، مهار خواهند شد. این خطای تاریخی هزینه سنگینی داشت. نیرویی که برای مهار رقیب تحمل شده بود، سرانجام خود به قدرت مسلط تبدیل شد.
فاشیسم در ایتالیا از همین شکافها عبور کرد. از ترس طبقات مالک، ضعف دولت لیبرال، دودلی سلطنت و خستگی جامعه استفاده کرد. پیراهنسیاهان در این میان نقش بازوی فشار را داشتند. آنان نشان دادند خیابان، اگر به دست نیرویی سازمانیافته، خشن و ایدئولوژیک بیفتد، میتواند حتی پیش از سقوط رسمی نهادها، تعادل قدرت را تغییر دهد.
روانشناسی پیراهنسیاهان؛ چرا خشونت جذاب شد؟
برای فهم پیراهنسیاهان، باید فراتر از تاریخ نظامی و حزبی رفت. پرسش اصلی این است که چرا آدمها جذب چنین گروهی شدند. چه چیزی باعث شد مردانی معمولی، جوانان بیآینده یا سربازان بازگشته از جنگ، در صفوف سیاهپوشان راه بروند و خشونت را بخشی از مأموریت خود بدانند؟
پاسخ را باید در ترکیب تحقیر، ترس و میل به قدرت جستوجو کرد. انسانی که احساس میکند از جامعه عقب مانده، شأن خود را از دست داده یا آیندهای ندارد، ممکن است در جستوجوی هویتی تازه باشد. فاشیسم به چنین فردی میگوید مشکل از تو سرچشمه نمیگیرد؛ دشمنانی هستند که ملت را ضعیف کردهاند. سپس به او نقشی ساده میدهد. باید بجنگی، پاکسازی کنی، اطاعت کنی و در صف بایستی.
اینگونه، جهان پیچیده ناگهان ساده میشود. بحران اقتصادی، شکست سیاسی، اضطراب اجتماعی و نابرابری، همه به گردن دشمنی مشخص میافتد. سوسیالیست، کمونیست، روشنفکر، روزنامهنگار منتقد یا فعال اتحادیه، به نماد خطر تبدیل میشود. وقتی کسی در ذهن جمعی از شهروند مخالف به دشمن ملت تبدیل شد، خشونت علیه او آسانتر پذیرفته میشود.
لباس متحدالشکل هم در این فرایند نقش داشت. پیراهن سیاه، فرد را از زندگی عادی جدا میکرد و وارد نمایشی جمعی میساخت. در جمع، مسئولیت شخصی کمرنگتر میشود. فرد ممکن است کاری کند که در تنهایی از انجامش شرم داشته باشد. شعار جمعی، رژه، فرمان، موسیقی، نماد و نگاه تحسینآمیز همراهان، همه به او این احساس را میدهند که عملش بخشی از ارادهای بزرگتر است.
موسولینی نیز دقیقاً بر همین نیاز روانی دست گذاشت. او خود را مرد تصمیم و عمل نشان میداد. از ضعف پارلمان، کشمکش احزاب و کندی دولت لیبرال بهره میبرد تا اقتدار خود را جذاب جلوه دهد. پیراهنسیاهان بدن خیابانی همین تصویر بودند. مردم وقتی آنان را میدیدند، با تبلیغی زنده روبهرو میشدند؛ تبلیغی که میگفت نظم تازه آمده و مقاومت در برابر آن پرهزینه است.
چرا این تاریخ امروز هم به کار میآید؟
در روزهای گذشته، بر اساس تصاویر منتشرشده در شبکههای اجتماعی، گروهی از طرفداران پهلوی در انگلستان با لباسهای سیاه، آرایش جمعی و نامهایی مانند «ارتش جاویدان» در خیابان ظاهر شدند. درباره جزئیات این رویداد، گزارش مستقل و گستردهای در رسانههای معتبر در دسترس دیده نمیشود؛ به همین دلیل، داوری قطعی درباره سازماندهندگان، تعداد افراد یا هدف دقیق این حرکت نیاز به احتیاط دارد. اما حتی در همین سطح تصویری و نمادین، موضوع ارزش تحلیل دارد. مسئله اصلی رنگ لباس به تنهایی نیست. مسئله، زبانی است که یک حرکت سیاسی برای نمایش خود انتخاب میکند.
سیاست در بساری از اوقات با نمادها حرف میزند. پرچم، لباس، شعار، صف، تصویر رهبر، موسیقی، نام گروه و شکل حضور در خیابان، همه پیام سیاسی تولید میکنند. وقتی یک جریان سیاسی به جای زبان شهروندی، حزب، برنامه، مناظره و تشکل مدنی، خود را با واژههایی مانند ارتش، سرباز، فرمان، وفاداری و صفوف متحدالشکل نمایش میدهد، ذهن مخاطب به سمت سیاست نظامیشده میرود. چنین نمایشی پیش از آنکه برنامهای برای اداره کشور ارائه کند، تلاش میکند حس قدرت، هیبت و آمادگی برای برخورد بسازد.
اینجاست که خواندن تاریخ پیراهنسیاهان اهمیت پیدا میکند. پیراهنسیاهان موسولینی نیز در آغاز دولت رسمی و نیروی قانونی کامل نبودند. ابتدا در خیابان ظاهر شدند، با لباس متحدالشکل شناخته شدند، دشمن ساختند، مخالف را ترساندند و خود را نیروی نظم معرفی کردند. بعدتر همین خشونت خیابانی در ساختار رژیم فاشیستی جذب شد و به بخشی از ماشین قدرت تبدیل شد. مقایسه تاریخی زمانی ارزش دارد که برچسبزنی نکند و به جای سادهسازی، سازوکارها را نشان دهد.
بنابراین پرسش مهم درباره هر نمایش سیاسی شبیه به گروه فشار این است که چرا یک جریان به چنین فرمهایی نیاز پیدا میکند. چرا باید هواداری سیاسی حالوهوای رزمی، فرمانپذیر و تهدیدآمیز پیدا کند. چرا نامهای نظامی باید جای نهادهای مدنی را بگیرد. چرا گروهی که مدعی آیندهای آزاد برای ایران است، باید در ظاهر و فرم، نشانههایی را فعال کند که مخاطب را به یاد سیاست خیابانی، حذف مخالف و نمایش قدرت میاندازد.
این پرسش درباره هر جریان سیاسی اهمیت دارد، بهویژه جریانی که از آینده دموکراتیک برای ایران حرف میزند. دموکراسی با شعار دموکراسی ساخته نمیشود. دموکراسی به زبان، رفتار، فرم سازماندهی، تحمل مخالف و مرزبندی روشن با گروه فشار نیاز دارد. اگر قرار است آینده ایران بر پایه آزادی، تکثر، انتخابات، حق مخالفت و حقوق شهروندی ساخته شود، هر نوع نمایش سیاسی با لباس متحدالشکل، ادبیات ارتشی و آرایش خیابانی باید با حساسیت بررسی شود.
خواندن تاریخ پیراهنسیاهان به همین دلیل ضرورت دارد. این تاریخ به ما یاد میدهد که خطر سیاسی همیشه با برنامه رسمی و اعلامیه حکومتی آغاز نمیشود. گاهی از زیباییشناسی قدرت آغاز میشود؛ از لباس یکسان، صف منظم، نام حماسی، تصویر رهبر، شعار هیجانی و خیابانی که به جای گفتوگو، صحنه نمایش وفاداری میشود. سیاستی که از همین ابتدا بدن هوادارانش را به ابزار نمایش اقتدار تبدیل میکند، ناخواسته پرسشی جدی پیش میکشد. اگر چنین جریانی به قدرت برسد، با مخالف چه خواهد کرد؟
سرنوشت پیراهنسیاهان با سقوط فاشیسم در سال ۱۹۴۳ به پایان رسید، اما معنای تاریخی آنان همچنان باقی مانده است. آنان نشان دادند دیکتاتوری همیشه ناگهان و با اعلامیه رسمی آغاز نمیشود. گاهی آرامآرام از عادی شدن خشونت شروع میشود. از جایی که مردم میگویند این گروهها شاید تند باشند، اما نظم میآورند. از لحظهای که حمله به مخالفان، برای بخشی از جامعه قابل فهم یا حتی قابل دفاع میشود. از زمانی که نهادهای رسمی به جای ایستادن در برابر ارعاب، با آن کنار میآیند.
پیراهنسیاهان هشدار میدهند خیابان، اگر از سیاست مدنی خالی شود، میتواند به میدان نیروهایی تبدیل شود که گفتوگو را ضعف میدانند و خشونت را شجاعت. فاشیسم از همین نقطه جان میگیرد. از خستگی جامعه، از میل به پاسخهای ساده، از نفرتهای آماده و از رهبرانی که بحران را برای سلطه به کار میگیرند.
پرسش اصلی تاریخ پیراهنسیاهان هنوز زنده است. جامعهای که از آزادی خسته میشود و امنیت را در مشتهای گرهکرده جستوجو میکند، تا کجا میتواند از سقوط خود جلوگیری کند؟ تجربه ایتالیا پاسخ تلخی دارد. وقتی ترس به زبان سیاست تبدیل شود، وقتی خشونت لباس نظم بپوشد و وقتی مخالف به دشمن بدل شود، راه بازگشت بسیار دشوار خواهد شد.