تنش میان ایران، اسرائیل و ایالات متحده فقط یک بحران ژئوپلیتیک نیست؛ در پسِ این تقابل، روایتهایی از «پایان زمان» در حال فعال شدناند که میتوانند سیاست را از مسیر عقلانیت به سمت نوعی تقدیرگرایی خطرناک سوق دهند.
در تحلیلهای متعارف، جنگها بر اساس منافع، امنیت و موازنه قدرت فهمیده میشوند. اما آنچه در بحران اخیر میان ایران، اسرائیل و آمریکا بهتدریج برجسته شده، ورود لایهای متفاوت به این تحلیلهاست: تفسیرهای مذهبی و آخرالزمانی که نهتنها فهم جنگ را تغییر میدهند، بلکه میتوانند بر نحوه تصمیمگیری درباره آن نیز اثر بگذارند. برخی تحلیلگران هشدار دادهاند که این روند، به معنای تبدیل دین از یک عنصر فرهنگی به ابزاری برای مشروعیتبخشی به جنگ است.
در ایالات متحده، بخشی از جریانهای مسیحی انجیلی سالهاست که تحولات خاورمیانه را در چارچوب پیشگوییهای کتاب مقدس تفسیر میکنند. در این نگاه، درگیریهای منطقهای بهویژه آنچه به اسرائیل مربوط میشود، میتواند مقدمه نبرد نهایی «آرماگدون» باشد؛ نبردی که به بازگشت مسیح منتهی میشود. این باور صرفاً یک تفسیر حاشیهای نیست، بلکه پژوهشها نشان میدهد میلیونها نفر در آمریکا به اشکالی از این روایت باور دارند و همین موضوع بر فضای سیاسی و اجتماعی نیز بیتأثیر نبوده است. در برخی گزارشها حتی اشاره شده که در مقاطعی، جنگ با ایران در قالب چنین روایتهایی و بهعنوان بخشی از «طرح الهی» توصیف شده است.
در اسرائیل نیز، در کنار تحلیلهای امنیتی و راهبردی، نوعی نگاه مذهبی-تاریخی حضور دارد که تحولات منطقه را در امتداد روایتهای کتاب مقدس میبیند. در برخی اظهارات سیاسی، دشمنان معاصر با مفاهیمی مانند «عمالیق»، دشمن تاریخی بنیاسرائیل، مقایسه شدهاند؛ مفهومی که در متون دینی بار معنایی سنگینی دارد و با حذف کامل دشمن گره خورده است. همزمان، در میان برخی جریانهای مذهبی، تحولات منطقه در چارچوب روندی بزرگتر تفسیر میشود که به بازگشت کامل به سرزمین موعود و حتی ایدههایی مانند بازسازی «معبد سوم» پیوند میخورد. این نگاهها اگرچه لزوماً سیاست رسمی را تعیین نمیکنند، اما در فضای سیاسی و اجتماعی تأثیرگذارند و میتوانند در شرایط بحران تقویت شوند.
در سوی دیگر، در جهان اسلام نیز روایتهایی وجود دارد که تحولات منطقه را با نشانههای آخرالزمانی پیوند میزند. در برخی تفاسیر، درگیریهای بزرگ خاورمیانه میتوانند بهعنوان بخشی از یک تقابل نهایی میان حق و باطل تعبیر شوند و در چارچوبی فراتر از سیاست روزمره قرار گیرند. این نوع روایتها در فضای رسانهای امروز بهسرعت بازتولید میشوند و میتوانند برداشت عمومی از جنگ را تغییر دهند، بهگونهای که یک بحران سیاسی به یک سرنوشت تاریخی و اجتنابناپذیر تبدیل شود.
مسئله اصلی زمانی پیچیدهتر میشود که این روایتها از سطح تفسیر فراتر رفته و وارد عرصه تصمیمسازی شوند. در منطق سیاست، حتی شدیدترین دشمنیها نیز در نهایت میتوانند از مسیر مذاکره یا موازنه قدرت مدیریت شوند. اما زمانی که جنگ بهعنوان تحقق یک پیشگویی یا بخشی از یک مأموریت مقدس تعریف شود، عقبنشینی میتواند بهعنوان خیانت و مصالحه بهعنوان ضعف تعبیر شود. چنین نگاهی فضای مانور سیاسی را محدود کرده و امکان پایاندادن به بحران را کاهش میدهد. پژوهشگران تأکید میکنند که استفاده از زبان آخرالزمانی، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت به بسیج افکار عمومی کمک کند، اما در بلندمدت خطر تشدید خشونت و طولانی شدن درگیریها را افزایش میدهد.
در نهایت، واقعیت جنگ چیزی فراتر از هر روایت ایدئولوژیک است. جنگ با تلفات انسانی، فروپاشی اقتصادی و بیثباتی گسترده همراه است. اما زمانی که این واقعیت با روایتهای آخرالزمانی درهم میآمیزد، جنگ از یک بحران قابل مدیریت به یک سرنوشت مقدر تبدیل میشود؛ وضعیتی که نهتنها پایان آن را دورتر میکند، بلکه هزینههای آن را نیز بهمراتب سنگینتر خواهد ساخت.
در چنین شرایطی، پرسش اصلی دیگر این نیست که کدام طرف برتری خواهد یافت، بلکه این است که آیا هنوز سیاست توانایی کنترل جنگ را دارد، یا اینکه روایتهای ایمانی مسیر آن را تعیین خواهند کرد.